ته دیگ سیب زمینی

تبلیغاتــــ advertising

آخرین مطالب سایت ته دیگ سیب زمینی


"خاکی‌صدیق" گزینه نهایی وزارت علوم
تصویب کلیات ساختار جدید "جبهه مردمی نیروهای انقلاب اسلامی"
ظریف: موضع جمهوری اسلامی در خصوص فلسطین اصولی و غیرقابل تغییر است
۱۹ مرداد؛ انتخاب شهردار تهران از بین ۵ نفر

۱۰ مطلب در فروردين ۱۳۹۶ ثبت شده است


هیچ کس باور نمی کند که من دوهفته است یک خواب راحت هم نداشته ام.شاید حتی شما هم باور نکنید که از عصر چهارشنبه تا همین امروز و همین لحظات من نتوانسته ام دو کلمه درس های بی پایان و جریمه های اجباری ام را بخاطر پنج روز مشهد رفتن بخوانم.

بدبختی من این است که نمی توانم اقرار به بدبختی بکنم و همین میشود که فلانی پیام می دهد که خوب مرا فراموش کرده ای و حسابی با دوستهای جدیدت خوش خوشانت است.نه؟

بعد من اینهارا درحالی خوانده ام که معده ام بخاطر یک هفته تمام فست فود و غذای بیرون خوردن درد می کند و به این فکر میکنم که به فلانی بگویم من حتی وقت نکرده ام اتاقم را تمیز کنم یا حتی لباس هایم را بشویم؟باید به فلانی بگویم حالم دارد از خودم بهم می خورد و وقت ندارم بروم حمام؟!!!

نه نه...نه او و نه هیچکس دیگر نمی فهمد که چقدر این برچسب''تیزهوشان''بد است که تو باید مدام در جنگ باشی که نظر مسولان و مردم و معلمان و آموزش و پرورشی ها را نسبت به خودت و دوستانت عوض کنی.انتظار از کسانی که می خواهند دبیرستان برتر دخترانه شهر را درست چندماه پس از مرگ خیرش منحل کنند کار بی فایده ای است.آنها درک درستی از خرید عید و خانه تکانی های نصفه و نیمه تان ندارند وقتی که بر این باورند تیزهوش ها باید تا دم سال تحویل در مدرسه فیزیک حل کنند...به دید آنها ما موجودات چندش آوری هستیم که فقط توانسته ایم چند فرمول شیمیایی حفظ کنیم و وجودمان فقط هزینه و کار اضافی است.

همه اینها در حالی است که کسی به فرزانگان اهمیتی نمی دهد.اداره آموزش و پرورش پر است از عکس اژه ای های نخبه و کارآفرین و پژوهشگر و باید عکس دختز رتبه هفتی کنکور انسانی در کنار عکس پسر رتبه سه مسابقات سنتور زنی استان باشد.


+این چند روز من کسی بودم که نسبت به همه مردم و کشور و ملت مدیون و مسئول بودم به جز مامان و خانه ای که مثل همیشه دست تنها تکانده میشود.




من او را از خیلی قبل تر از سفرمان می شناختم.از همان وقت هایی که همه می گفتند چقدر شبیه به همدیگرید...چقدر زیاد.نسبتی دارید باهمدیگر؟

من او را زیاد دیده بودم و حتما او هم همینطور.او همیشه لبخند میزد.لبخند های آرام...لبخند های ملیح.همان هایی که همه مهرماهی ها می زنند و من فکر کرده بودم که او چقدر من است!او ابروهایش را برنداشته بود و آرایش نمی کرد و همیشه آرام کارهایش را انجام می داد.آرام راه می رفت،آرام حرف می زد،آرام می خندید و حتما خیلی آرامتر هم گریه می کرد.

ما با هم همسفر شدیم.او مثل همیشه آرام بود و من مثل همیشه نا آرام و درتکاپو.من از خوشحالی بنفش حرف می زدم و از این ذوق می کردم که با او،کسی که همیشه دلم می خواست مثل او باشم همسفر شده ام.من برایش از وضعیت عصفناک دستشویی های قطار گفتم،از خوبی وجود روزنامه در قطار برایش گفتم و او فقط لبخند زد.او در اول سفر به من گفت که آیا من از او می ترسیده ام و من فقط بلند گفتم نهههههه!و بقیه حرفم را خوردم.نگفتم که چقدر دوستش داشتم و چقدر دلم می خواست مثل او انگلیسی حرف بزنم.من از کتاب خواندن او ذوق زده شدم.او یک کتاب انگلیسی خیلی واقعی می خواند و همه اش را هم می فهمید.او موسیقی های لایت گوش می داد و من از وضعیت نابه هنجار ملحفه های قطار برایش می گفتم،من غر می زدم که چقدر این آقا های مهماندار بد اخلاقند وچرا بهمان چای نمی دهند و به او سفارش کردم که حتی قند های توی قندان را هم بردارد و به این مهماندار های بی درک رحم نکند!و او در طول همه اینها فقط به من لبخند می زد و کتاب انگلیسی واقعی اش را می خواند.من از این برایش گفتم که یک مانتو شبیه شبیه او دارم و حیف که هول هولکی آمدم و گرنه ان را می پوشیدم.او به من بادام زمینی تعارف کرد و گفت که بهتر است در نوشتن شکایت نامه ام از مهماندار های قطار کمی تعلل کنم و من مشکلات نا تمام قطار را برایش شرح دادم و یکهو پرسیدم که ببخشید چرا هیچکس بهتان زنگ نمی زند؟نکند همه از رفتنتان مثل من خوشحالند و دارند چند نفس راحت می کشند؟چرا دخترتان زنگ نمی زند و نمی پرسد که چطور باید خورش سبزی پخت؟!باید حتما بهش یاد بدهید و گرنه مثل خانم فلانی دستپخت دخترتان خوشمزه نمی شود ها...!بعد او خندیده بود و گفته بود که از کجا می دانم او دختر دارد و من استدلال هایی برایش شرح داده بودم از دختردار بودنش.او بازهم خندیده بود و من با کمی فکر احتمال داده بودم که شاید یک پسر و یک دختر دارد و الان توی خانه افتاده اند به جان همدیگر و او...خیلی ارام خندیده بود و پاسخ فضولی های مرا نداده بود.

من دوباره و سه باره چندشکایت نامه از مهماندار های واگن یک تنظیم کرده بودم،با کمک از او اسم خرس کوچولی که ده سال بود با من زندگی می کرد را نیکولا گذاشتم،چندین بار در ایستگاه ها به دستشویی قطار رفته بودم و در آن گیر افتاده بودم و هزاران احتمال برای دختر یا پسر های او یافته بودم.

ما نصف سفرمان را با هم بودیم.دقیقا نصفش را.دقیقا همانجایی که من با اشتیاق سوغاتی هایم را به او نشان داده بودم و از او پرسیده بودم که شما برای بچه هایتان چی خریده اید؟برای همسرتان چی؟گناه دارند ها!خب یکچیزی برایشان بخرید دیگر.و او دوباره خندیده بود و فقط کیفی که برای خواهرش خریده بود را نشانم داده بود.من نصف سفر را با او بودم تا بفهمم دختر دارد یا پسر؟چندتا دارد؟چند ساله اند؟؟

ما در وسط ترین نقطه سفرمان از هم جدا شدیم.همانجایی که توی یک مرکز خرید راه میرفتیم و هی با فلانی نوچ نوچ میکردیم که ای بابا!چقدر گران فروشند ها!همان نجف آباد خودمان که بهتر است.و او را دیده بودیم که یک مانتو خریده است.بعد من دویده بودم و بلند حدس زده بودم که آهان!این را برای دخترتان خریده اید.نه؟.بعله شما دختر دارید و او دوباره با آرامش خندیده بود و گفته بود که نه.برای خودم است.بعد فلانی آرام در گوش من گفته بود که هی دختر!او بچه اش کجا بود؟اوشوهر هم نکرده!

آنجا آخرین جایی بود که من اورا دیدم.بعدش آرام لای لباس های چهارخانه مردانه فروشگاه خزیدم و مواظب بودم که دوباره یکوقت او را نبینم.نگویم که وای لباستان چقدر قشنگ است!نگویم که هنوز برای مادم چیزی نخریده ام و حرفی درباره اینکه چقدر دلم می خواست دختر اوبودم نزنم.تا آخر سفر و حتی بعد از آن او را ندیدم و نگفتم که همه می گویند من شبیه شما هستم...


چندهفته بعد دوباره اورا با همان مانتوی شبه مانتوی خودم دیده بودم و دوباره ذوق زده شده بودم و از کیفی که برای خواهرش خریده بود سوال کرده بودم.بعد بقیه حرف هایم را خورده بودم و نگفته بودم که آه...چقدر دوست داشتم شما باشم!شاید...فقط شاید در رویاهایم بتوانم تصور کنم که روزی او خواهم شد ویک دختر شاد و شنگول می پرد توی افکار و خاطراتم و می گوید وای.می خواهید برای دخترتان از این یویو ها بخرید؟بهتان می آید که یک دختر کوچک و یک پسر کوچک داشته باشید. و من به این فکر کنم که واقعا به من می آید شوهر کرده باشم؟با این ابرو ها؟

+شاید خیلی وقت پیش ها که او را دیده بودم دلم می خواست او باشم ولی الان...کمی می ترسم.از اینکه بزنم توی ذوق یک دختر شنگول و بهش بگویم که می خواهم برای خودم یویو بخرم!




آدم ها برای من به دو دسته تقسیم می شوند.
۱-آنهایی که می روند و من دلتنگشان می شوم
۲-آنهایی که می مانند ومن احساس بدی بهشان پیدا می کنم



۹۴یک سال استثنایی بود.شاید معرکه ترین سال زندگی ام بود.سالی که در آن خیلی تجربه کسب کردم,آدم های زیادی را دیدم و باهاشان نفس کشیدم.آدم هایی که می دانستند چطور باید زندگی کرد,چطور بهتر زندگی کرد و حس هایی را داشتند که به آدم انگیزه ادامه دادن می داد.

همه اتفاقات ۹۴ قرار نبود که شیرین باشند.یاد گرفتم آدم ها باید بیایند یک چند روزی کنارت باشند و بعد فقط خاطرشان را یدک بکشی.حتی گاهی آدم ها نمی آیند و فقط یک اسمند یک هاله اند.

حالا که توانستم یک بهار دیگر را هم ببینم دیگر می خواهم دست به کار شوم.آدم هایی که واقعا انسان بودند را دیده ام و یاد گرفته ام چطور زندگی کنم که به قانون درخت بر نخورد.من قوانین خودم را دارم که نمی خواهم از آن ها دست بکشم.من راه افتاده ام,کفش هایم را به پا کرده ام و می جنگم.برای این زندگی باید جنگید.دوست دارم همه آن حس هایی را که خودم تجربه کردم و واقعا معرکه بوده اند را برای دیگران دیگری هم بیافرینم.سخت است ولی باید جنگید.دیگر وقت این است که به سوی بی نهایت ها پیش برویم.

ااز همه ی همه شما ممنونم.از شایان,الهه.هانی,پری,آقای ز,نیکولا,تهمینه,سارا,مستر من,یاری کننده وهمه همه تان که خودتان می دانید چقدر حس های خوب به من بخشیدید متشکرم.می خواهم جزو همین شماهایی باشم که حس خوب می بخشند:)




زن ها برای من موجودات عجیبی هستند.با اینکه عمری در دسته بندی خانم ها قرار گرفته ام اما هیچوقت معنی بعضی کارهایشان را درک نمی کنم.

آنها در مراسمات عزا _خواه مرحوم پدر بزرگشان باشد یا پسر عمه همسایه محله قبلی شان_های و هوی های سوزناکی سر می دهند و صورتشان را چنگ می زنند(!)و در عروسی نوه عموی پدرشان که فردای روز مراسم ترحیم برگزار می شود دوباره های هوی(این بار از سر خوشحالی و سر مستی)سر می دهند و سعی می کنند مثل دختران غربی کمرشان را ۱۸۰درجه پیچ و تاب بدهند.

آنها ارمیا را بخاطر اسکول بازی ها و اینکه حجابش را برنداشته و بخواند مسخره می کنند و حتی او را دست نشانده اسرائیلی‌ها می دانند؛زیر پست های فریال لب می گزند و او را قربانی هوس رانی های مدیران من و تو می پندارند.

آنها حاضر نیستند که آرایشگر محله از موهایشان به عنوان مدل و بدون اینکه صورتشان پیدا باشد عکس بگیرد و تا به حال با شوهر عمه شان که حداقل ۸۰سالش است روبوسی نکرده اند ولی نوبت که به عکس پروفایلشان می شود باید روشنفکر باشند و اینقدر خودشان را محدود نکنند.همین می شود که اعضای گروهی که در آن عضو هستند از دم جزو محارم محسوب می شوند.

زنان ایرانی به دنبال حقوق برابر با مردان می گردند.آنها به دنبال آزادی هایشان هستند و خیانت مردان را عامل فساد در جامعه می دانند ولی هیچوقت حاضر به جنگیدن برای حقوقشان نیستند.آنها زن همسایه را که به خاطر خیانت همسرش او را رها کرد سرزنش می کنند و دختران را از خوش پوشی و آراستگی منع می کنند.آخر می دانید؟اگر جلویشان را نگیرند می شوند امثال فریال های بی حیای قربانی!

انها معتقند زن است و تمیزی خانه اش.خانه هایشان همیشه از تمیزی برق می زند و تحمل کوچکترین بی نظمی را ندارند؛ولی خب بیرون از خانه شان می توانند زباله بریزند و حتی پوشک های کثیف بچه شان قابل تجزیه اند.آنها همدیگر را در بازار و مکان های شلوغ هل می دهند،کفش مردم را لگد می کنند ، دو لیتر آب برای دست و صورت شستنشان هدر می دهند و مطمئنند این کار ابدا نظم طبیعت را بهم نمی زند.

نه که من یک زن نباشم یا نخواهم که زن باشم ها!نه.اما احساس می کنم که شکافی که بین من و دیگر هم نوعانم وجود دارد لحظه به لحظه عمیق تر می شود.من با صندل های تابستانی جوراب اسپرت می پوشم و واقعا گاهی احساس می کنم مانتوی فسفری با ساپورت نارنجی پایم کرده ام...از بس که مردان متلک می اندازند و زنان لب می گزند برایم.

خب می دانید؟بعضی ها را باید در دسته بندی های دیگری قرار داد.کسانی که از هم نوعانشان حرف می شنوند و از جنس مخالفشان فحش می خورند.




با خوردن شکلات هایی که از مملکت اجنبیها سوغات آمده اند به این نتیجه رسیدم که من تا الان داشتم پشگل تلخ۷۰%میخوردم!



  اینجا دیگر مخاطبی نیست تا خاص ترین افکارم را به او اختصاص دهم؛

مخاطب طرف مقابل است

و خاص بودن برای کسی که افکارم را در بر گرفته باشد




ما حالا اینجاییم.اینجا ایستاده ایم به پاس آنهمه سال به پای هم ایستادن.به پاس آن روز عزیز...

آن دیدار عزیز...

آن نگاه عزیز..

و آن عشق عزیز...

ما حالا ایستاده ایم و از این بالا همه شهررا از نظر می گذرانیم.شهری که عشق خود را در آن گذراندیم.

امروز اینجاییم و خنده هایمان را باهم تقسیم میکنیم.مثل همان کیکی که روزی تقسیم شد و نمیدانم کداممان سهم بیشتری برداشت که مجبور شد بدهی اش را با احساسش بدهد.احساسی که مبادله شد و نمیدانم کداممان آن احساس را برای خود برداشتیم که مجبور شدیم با چیز دیگری بدهیمان را صاف کنیم...با عشقمان ولی صاف نشد و در پس اینهمه صاف نشدن ها وناهمواری ها ما حریص تر شدیم برای رسیدن به آن همواری

و حالا اینجاییم...

در آخر آن صاف نشدن ها و بالای یک کوه...کوهی که هموار شدنش به معنای نابودی اش است و ترس از صاف نشدن این بدهی عشقی مانده که مانده...

و ما حالا بالای اینهمه ناصافی عشق را تقسیم می کنیم.

چه کسی قرار است سهم بیشتری بردارد؟  


+هول نشید دوستان.آروم باشید....این فقط یه چالش ساده بود.شما هم دعوتید.حتی اگه یه سینگل بی مخاطب هستید.برای عشقتون یه نامه بنویسید:)





اگر نحسی ۱۳ نگرفته باشدم باید تصمیم بزرگم را همین امسال اجرا کنم.یک واقعیتی را باید اعتراف کنم و اآن این است که از اینهمه غمگینی و افسردگی خسته شدم.همین که پسر های۱۸ساله از خودکشی حرف میزنند و دختران ۱۵ساله رویاهایشان را با سیگار می کشندبیانگر این است که هرچقدر هم اآزادی داشته باشیم و دنیا خوب باشد باز هم نمی توانیم از زندگیمان لذت ببریم.

همین الان با همه دوستان و خواننده های وبلاگ متروکه ام اتمام حجت می کنم که اگر دپرس هستید و افکار غالب شما را مرگ و بی اعصابی در بر گرفته همین حالا ضربدر قرمز اآن گوشه را بزنید و بیرون بروید.از اینکه میبینم وبلاگ بعضی هایتان بیشتر به ماتمکده تبدیل شده است احساس بدی دارم پس اگر اآدم ناامیدی هستید از من انتظار خواندن پست هایتان را نداشته باشید.راستش من اآنقدر ناراحتی و پوچی را دیده ام که دیگر تحمل هیچ فرد ناراحتی را نخواهم داشت.این یک حرکت از طرف من است...حداقل دوست دارم درمیان اینمهمه بدبخت(!)و ایرانی غر غرو انسان شادی باشم:)  


+شما را به چالش شاد بودن دعوت میکنم.سعی کنید خوشحال باشید:)هرچقدر هم که مفلوک و به قول دوستمان مغمومید




بعضی ها مثل اویند.مسرانه به تو میفهمانند که چاق شدن ترس ندارد





این روز ها که تصمیم گرفته ام انسان شادی باشم و مثل همه ادم های خوبی که دیده ام زندگی کنم یا اصلا همانی بشوم که همیشه بچگی هایم ان تصور را از خودم در نوجوانی داشتم یکهو یاد ادم هایی می افتم که ارزو هایشان به قدمت تاریخ آینده بود و من دیدمشان که زیر خروار ها خاک خوابیده اند و آرزوهایشان همچنان دست نخورده باقی مانده.من اشک هایی را دیدم که در چشمان مردمی جمع شد که هیچوقت صدای قهقه شان قطع نمی شد.من مردان باجذبه و پر ایهتی را دیدم که ناگهان غرورشان فرویخت و دربرابر همه زانو زدند.حتی ادم هایی را در خاطراتم مرور میکنم که زمانی فکر میکردم چه خوب است یکی از یهترین دوستانم باشند و بعد دیده ام که آنها رفته اند و هیچ نشانی از آنها ندارم حتی.بعد لبخند میزنم و میگویم هی!دختر جون..تو باید این نسل کشی رو تموم کنی.بخند:این شکلی( دهان به عرض شانه باز)

+حرف هایی که کیومرث پور احمد در خندوانه زد حرف دل خیلی از کوچه باغ های نجف آباد بود.اون مرد قصه زندگی کاج های چهار باغ رو تعریف کرد و هیچکس نفهمید که چی میگه.



i> http://pnuna.avaxblog.com/
  • http://wp-theme.avaxblog.com/
  • http://niushaschool.avaxblog.com/
  • http://miiniikatahamii.avaxblog.com/
  • http://sheydaw-amirhoseiwn.avaxblog.com/
  • http://akhbar-irani.avaxblog.com/
  • http://tanzimekhanevadeh.avaxblog.com/